افسران - دل شکستن بس است ....

سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم ...

مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید آنها غیر معمول بود، شبیه بقیه مردم شود!

گرچه هیچ کداممان موافق نبودیم، ولی اسماعیل گفت:

"تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم! 

برای من چه فرقی دارد؛ 

من چه زیاد و چه کمش را هم ندارم! 

راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی، 

شرمنده ام کنی!"

من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم؛

اما همانجا قبل از آنکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم ...